سفارش تبلیغ
موسسه تبیان

طراحی سایت

قالب وبلاگ

شب نشینان

طراحی سایت


شب نشینان
علی رضایی[19]
بیاییدکمترخطوط قلبمان را اشغال کنیم. شاید خداپشت خط باشد.

کدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

   1   2   3      >

نوشته شده در تاریخ شنبه 23/2/91 توسط علی رضایی

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند.


پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.


این بگو مگوها همچنان ادامه داشت ، تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیر مرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است!


از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود.


قدر هر کسی رو بدونید تا یه روزی پشیمون نشید


 



نوشته شده در تاریخ جمعه 22/2/91 توسط علی رضایی

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند : 


شادی ... غم ... غرور ... عشق 


روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت ...


همه ساکنان جزیره قایق هایشان را ترک کردند ... اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند 


 ... چون او عاشق جزیره بود ...  


هنگامی که جزیره به زیر آب فرو می رفت? از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک می کرد خواست  


و به او گفت : آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟ ... ثروت گفت : نه ... ! 


مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد ... 


پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی می شد کمک خواست ... غرور گفت : نه .... ! 


چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهد کرد ... 


غم در نزدیکی عشق بود ... عشق به غم گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم ! 


غم با صدای حزن آلود گفت : من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم ...  


عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد ?  


اون قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید ... 


آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدای سالخورده ای گفت : 


بیا من تو را خواهم برد ... سریع خود را داخا قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. 


وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات  


داده بود چقدر به گردنش حق دارد !


... عشق آنقدر خوشحال بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد ...


عشق نزد علم که مشغول مساله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید : 


آن مرد که بود ؟ ... علم پاسخ داد : زمان ... !


عشق با تعجب گفت : اما او چرا به من کمک کرد ؟  


علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ...... 


 



نوشته شده در تاریخ جمعه 22/2/91 توسط علی رضایی

استادی در شروع کلاس درس? لیوانی پر از آب به دست گرفت ... آن را بالاتر برد تا همه بتوانند آن را ببینند ... سپس از دانش آموزان پرسید : به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ دانش آموزان پاسخ دادند : 50 گرم? 100 گرم و ...


استاد گفت : من هم بدون وزن کردن نمی توانم بفهمم وزن این لیوان چقدر است ! ... اما سوال من این است : به نظر شما اگر من این لیوان را چند دقیقه به همین صورت نگه دارم چه اتفاقی می افتد ؟


دانش آموزان گفتند که هیچ اتفاقی نمی افتد !


استاد پرسید : خوب ... اگر یک ساعت این را نگه دارم چه اتفاقی می افتد ؟ ... یکی از دانش آموزان در جواب گفت : دستتان کم کم خسته می شود ...


استاد : درست است ... حالا اگر یک روز تمام نگه دارم چه ؟ ... شاگرد دیگری جسارتا گفت : دستتان بی حس می شود و عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوید !


همه دانش آموزان خندیدند ...


استاد گفت : خیلی خوب است ... ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است ؟ ... شاگدان جواب دادند : نه !


استاد : پس چه چیزی باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ ... من چه باید بکنم ؟


شاگردان گیج شدند ... یکی از آنان گفت لیوان را زمین بگذارید


استاد گفت دقیقا ... مشکلات زندگی هم همینطور است ! .... اگر آن ها را چند دقیقه در ذهنتان قرار دهید اتفاقی نمی افتد ... اگر مدت طولانی تری به آنان فکر کنید کم کم به درد خواهند آمد


اگر بیشتر از آن نگه دارید? فلجتان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود


فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است اما مهم تر آن است که آنها را هر شب? پیش از خواب? آن ها را زمین بگذارید ...


به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید ... هر روز صبح سر حال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده ی هر مساله و چالشی که برایتان پیش می آید? برآیید ... !


 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16/12/90 توسط علی رضایی

امروز دلم خیلی گرفته....


 


نمیتونم گریه کنم...تا سبک شم....


 


نمیتونم با کسیم حرف بزنم....


 


یه دنیااااا بارونی ام....


 


و بازم فقط سکوت میتونم بکنم....


 


کاش میشد جلوی کسی ورق بزنم برگه های دلمو....


 


تا بخونه ...تا درکم کنه...تا منو بفهمه...


 


بجز سکوت کاری از دستم برنمیاد


 


فقط دلم خدا میخواد..........


 


تنها کسی که میتونم با اطمینان بگم برایه منه....


 



نوشته شده در تاریخ شنبه 29/11/90 توسط علی رضایی
 روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند. جواب داد: اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1 اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10 اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100 اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =1000 ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و


.


صفر هم به تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت ! 






   1   2   3      >
.: Weblog Themes By Pichak :.



بازدید امروز: 7
بازدید دیروز: 13
کل بازدیدها: 6455

تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس